شعری شنیدنی...
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابماگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابموگر تنها تو را یابم و جایی هم شود پیداز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابمسعدی همینو اینجوری می گه:((گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی))
از یه دوست
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
دلگیرم از رفیق ،که روزی بزرگ می خواندت ، روزی رفیق و روزی ...وقتی تازیانه های تلخ رفاقت به جان اصابت می کند ،جاری می شود ، تکثیر می شود تا به دل بنشیند ،زخمی بنشاند و مغلوبت کندو چه بسیارند رفیقان
<no title>
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
div>
خاتمی نگو بلا بگو
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
خاتمی نگو بلا بگوتنبل تنبلا بگوریش سفید، موی تمیز، ناخن کوتاهماه و ماه و ماهنه محمود خالی باف، نه شهردار قالی بافنه کروبی با صد گاف، نه لاریجانی علاف u200fهیچ کس باهاش رقیب نبودمحمد! می خوای کاندید بشی؟نه نمی خوام نه نمی خواممی خوای باز هم بازی کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خواممی خوای ما رو راضی کنی؟نه ن...
<no title>
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
نمی دانی چه دلتنگم چه بی تابـــــــــــــــم چه غمگینم چه تنهایم تو را هر شب صدا کردم نمی بینی نمی خوابم بیا تا باورت گردد من بی تو کمتر از خاکم ولی با تو افلاکم بیا با آرزوهایم بسازم خانه ای در دل سراغم را نمی گیری مگر بیگانه ای با دل؟
چون می شوم.......
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
از آتش لعل لبت همچون سیاوش می شوم با دیدن ابروی تو یکباره آرش می شومچون شعله آتش که در خشکیده خرمن می زندبا یک نگاه سرد تو من غرق آتش می شومگر حضرتت خواهد ز من تا پیش تو آرم حضوریکه سوار گله ی اسبان ابرش می شومگر کاو کسی در عاشقی راهی نمی دند چه باککان طی نمودم راه را من خود امامش می شومچشمان بی تقو...
پرسید
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ بااينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز.ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بودگفت : به خاطر كسي كه به...
poet answering....
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
پیغام گیر فردوسینمی باشم امروز اندر سرایکه رسم ادب را بیارم به جایبه پیغامت ای دوست گویم جواب چو فردا بر آید بلند آفتابپیغام گیر خیامspan> این چرخ فلک عمر مرا داد به بادممنون توام که کرده ای از من یادرفتم سر کوچه منزل کوزه فروش آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد پیغام گیر منوچهری از شرم به رنگ باده باشد...
گفتگو
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟... گفتمش دل مال تو...تنها بخند... ... خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود...... تا به خود باز آمدم او رفته بود... ... دل ز دستش روی خاک افتاده بود... ... جای پایش روی دل جا مانده بود...
<no title>
-
تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 18:33
td>